شاد باش_خودت باش و خدا
!!مستم از جام تهی....حیرانی
زیبا خدا مولا علی هوای کوچ دارم می خواهم چند صباحی یا شاید هم برای همیشه این قاب کوچک را رها کنم می خواهم بروم
باید بروم! می خواهم رها شوم از تمام دل بستگی هایم و آن جا...تنها ...با تو خود را بسازم! می خواهم آنی شوم که می خواهم! دیگر نای ماندن ندارم
اما پای رفتن
چرا...!! حال من خوب است ... باور کن! من خوبم... فقط هوای رفتن با من است ... می خواهم و می توانم من می روم که خود را بسازم! که آنی شوم که هم تو می خواستی و هم خودم! من می توانم چون تو را دارم! "یا من هو" +سلام به همه ی دوستای گلم اول اینکه دلم برای این فضا و همه تون تنگ می شه دوم اینکه همه می تونن لینک منو بردارن از وبلاگشون سوم این که دیگه نمی خوام آپ کنم چون هنوز ثبات پیدا نکردم دوست دارم توی این مدت که می خوام به "ملتقا" برسم تنها باشم و به دور از هیاهو و... یه سوال؟ ""خیلی دیر نیست اگه قیامت بفهمیم برای چی آفریده شدیم؟"" همین. همه تونو دوست دارم مواظب خودتونو و خوبی هاتون باشین :) یا علی علیا "هنوز لذت چند روز مریدی ات"
لابه لای سرنوشت گیج من مانده است
هنوز مانده است اما
ماندنی تر خواهد شد
من دوباره خواهم گفت از
حکایت غربت ایلیایی که علی خوانده شد... از وبلاگ http://iliaii.blogfa.com زمین و زمان آسمان و کهکشان و بی کران همه و همه چه قدر کوچک می شوند هنگامی که یک انسان که همه راها را رفته و دریافته که بی "او" هیچ است تمام عقده ها شکست ها بغض ها دل تنگی ها اشک ها شکستن ها! را در خود تبدیل به قدرتی می کند که هیچ کس و هیچ چیز جز خودش! نمی تواند مانع او شود قدرتی که با آن همه چیز را تغییر دهد جبران کند گذشته ها و انسان اگر باز وسط راه با شیطان همراه نشود می تواند زمین و زمان را زیر و رو کند چرا که او انسان است دارنده ی روح الهی!!! و معشوقه ی "او"... مولا مولا تمام وجودم آشوب است لرزش بدنم را حس می کنم ... نمی توانم نمی شود ما را دلی است کز تو بریدن نمی توانم! مولا باز هم ایمان آوردم به تو... می دانی که چند صباحی بود نگاهت را از یاد برده بودم عطر حضورت در اتاق کوچکم محو شده بود دیگر مجالی برای اندیشیدن به تو نداشتم... دیگر همراهیه هر روزت را با قدم هایم حس نمی کردم دیگر نمی نشستم و عظمتت را وقتی بر منبر برای بیداربی دل ها می گفتی تصور کنم دیگر ... اما مولا امروز حال که کنارم هستی حال که حضورت را بودنت را عظمتت را دوباره به یاد آوردم باز هم مثل اولین روزهای عاشقیم حس و حالم طوفانی است! مولا نمی دانم چگونه ام... چند روزی بود دلم لرزیده بود از سخن این و آن از حس و حال آنهایی که هم چون گذشته ی خود من از علی تنها امام اول بودن را می دنستند و چند لقب و کنیه که به اجبار از بر کرده اند هیچ چیز هیچ کس نمی تاند چون تو باشد بگذار هر چه می خواهند بگویند من به تو ایمان دارم...ایمان! مولا ... هیچ جمله ای نمی تواند حس اکنونم را به تو توصیف کند مولا ............ .............. .................... تا ابد! +راستی این نگاهت نفس هایم را به شماره می اندازد! به فدای چشم تو این چه... راه هدایت و ضلالت بر "همه کس" روشن گردید پس هرکه از راه کفر و سرکشی برگردد و براه ایمان و پرستش خدا گراید به رشته ی محکمی چنگ زده که هر گز نخواهد گسست "256 بقره" سرم داغ بود نفهمیدم! درد هست! به خودت قسم درد هست! طبیبا پس کجایی؟... باز هم هوای حوصله ام ابری شده ... الها صدای دلم باز هم بلند شد... الها دلم گرفته دلم باز هم شکست دیگر نمی توانم به دروغ هم لبخند بزنم... بعد از آشتی با تو حواسم به دلم بود که باز به بی راهه نرود... هوای حس و حالم را سفت و سخت داشتم که نکند باز هم... نمی خواستم!...اما شد... با همه ی اینها خیالت راحت من جا نمی زنم!! فقط کمی دلم گرفته....کمی؟!.....باز هم دروغ گو شدم! ... مثل همیشه من حالم خوب است ......................تو باور نکن!... طبیبا...آخر نبودنت دیوانه ام می کند.... ... "ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا... " پروردگارا... ما به باطل میل مده پس از آنکه به حـَـــق هدایت فرمودی..! "آل عمران ۸" امروز دلم سنگینی می کند... حال و هوایتان سر کلاس رهایم نمی کند... دلم گرفته برای دل گرفته تان... نه فقط برای شما برای همه ی کسانی که از ازل تا به حال مظلوم بودند... آنان که اندکی، درک کردند وجودشان را و آنان که ندیدند و نفهمیدند چه...چه بی رحمانه دل شکستند...و حق شناخت را ضایع کردند شکستنی که صدایش دل ما را هم می شکند... استاد من شرمنده ام به جای اینکه مرهمی شویم بر دلت بر دل آشوبت!.... شرمنده ام...شرمنده... نه قسم می خورم و نه قول می دهم اما جبران می کنم! کم ها را نمی گویما!آنان که ارزشی ندارند من همه چیز را جبران می کنم نمی خواهم زخم باشم بر دلت نمی خواهیم زخم باشیم بر دلت! زمان می خواهیم زمان می خواهیم تا بزرگ شویم! و دیگر فراموش کنیم توجیه:من اصولا نادانم ها را !! استاد قدری دیگر تحمل کن...!! بزرگ که شدیم مرهم می شویم بر دلت...!! راستی! حواست هست که چشم همه مان به توست؟ حواست هست نمی توانی جا بزنی؟ حواست هست که توجیه پیری را هیچ کدام قبول نمی کنیم ؟ من که باور نمی کنم جا زدنت را... دردت میآید ...می دانم... شما را نمی دانم اما من دردهایم را در دردهای مولا فراموش می کنم... استاد به حضرت هم نامت بیندیش تو نمی توانی جا بزنی! می دانی که چرا؟!.... . . . نمی توانم جملات را کنار هم بچینم... سکوت را ترجیح می دهم می ترسم باز هم احساس را قربانی بازی کلمات کنم...! !!! مستم از جام تهی....حیرانی!! زیبا خدا نه می خواهم و نه می توانم بگویم از حالم... به اندازه ی تمام ثانیه های دو سال دل تنگه توام... ... من می آیم...! چند روزی هست که شروع کردم اما تلاش نه... خیالت راحت دو سال برایم بس بود تا بفهمم با خواستن به هیچ جا نمی رسم که هیچ ... زیبا می دانی به چه فکر می کنم می خواهم چند سال آینده خود را به خود اثبات کرده باشم! نمی خواهم خودم رویاهایم را آتش بزنم... خیالت تخت... "از بس بی راهه رفتم راه بلد شدم!" خدایا منتظرم باش نزدیکم...!! هر لحظه این جهان تابناک تر و بی کرانه تر می نماید و هر لحظه دنیا دورتر و حقیر تر چه رویای پر شکوه و حقیقت پر جلالی است همه ذرات این عالم با ذرات وجود من آشنایند نمی دانم چگونه ام؟ "دکتر شریعتی"
چرا فکر می کنی چون دختری باید همیشه غمگین باشی؟ شکست خورده باشی؟! عزیز
من! یاد بگیر که تو دختری! یاد بگیر تو کلاس بذاری! تو ناز کنی
! اون خیلی بیجا می کنه تورو ناراحت کنه! خیلی بیخود می کنه
اشکتو دراره! اصلا برا چی به یه موجود مذکر اجازه می دی شادی زندگیتو ازت
بگیره؟! این اسمش عشق نیست به خدا! خودتو گول نزن! کسی که عاشق
تویه، هرگز نمی تونه غمتو ببینه! چه برسه به اینکه خودش عامل غمت
باشه!! دختر باش! دخترونه ناز کن! دخترونه فکر کن! دخترونه احساس
کن! دخترونه استدلال کن!! دخترونه زندگی کن! اما بدون غم رو به اشتباه توی "
فرهنگ دخترونه ی تو "جا دادن! عاشق شو، که زندگی کنی! یک عمر، زندگی
کنی! اما حواست باشه، با حسای الکی که این روزا به عشق تعبیر می شه، به
زندگیت کوچکترین خدشه ای وارد نکنی... _____________________ خسته شدم از بس دور و برم پر شده از آدمای شکست خورده دخترایی که زندگی یه عمرشونو برای هیچ و پوچ بر باد می دن خدایا خستم...من توانشو ندارم...خودت کمکشون کن... مثل همیشه... خیلی دلم گرفته... کاش می تونستم کمک کنم...کاش... عاشق که شد به حالش نظر نکرد ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست!! (!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) چه ادعای بیخودی داشتم من! هنوز به غریبی نرسیده ام چه برسد به "درد" !! هنوز دردی ندارم و بی خود طبیب خبر می کنم! ولی باور دارم که یک روز به تمام نداشته هایم می رسم... هر چند هم که کج و کوله رفتم و می روم ولی یقین دارم می رسم... بین خودمان بماند :(میعادگاه را از این فاصله دور می بینم....) من می رسم...می دانم...!! دل من یه روز به دریا زد و رفت پشت پا به رسم دنیا زد ورفت پاشنه ی کفش "فرار" رو بر کشید "آستین همت بالا زد و رفت" یه دفعه بچه شد و تنگ غروب سنگ توی شیشه ی" فردا "زد و رفت دفتر "گذشته ها "رو پاره کرد نامه ی "فردا" رو تا زد و رفت پیامبر رحمتـــ (ص): خوشـــا به حال ِغـریبــان...! روباه گفت:چیزی است که پاک فراموش
شده.معنی اش ایجاد علاقه کردن است شهریار:ایجاد علاقه کردن؟ روباه گفت:معلوم است.تو الان برای من یک
پسر بچه ای مثل صدهزار پسربچه ی دیگرنه من هیچ احتیاجی به تو دارم و نه تو هیچ احتیاجی
به من من هم برای تو یک روباهم مثل صدهزار
روباه دیگر اما اگر مرا اهلی کردی دیگر هر دومان به
هم احتیاج پیدا می کنیم تو برای من میان همه عالم موجود "یگانه"
می شوی و من برای تو شهریار کوچولو گفت:کم کم دارد دست گیرم
می شود یک گلی هست که به گمانم مرا اهلی کرده
باشد... از کتاب شازده کوچولو اثر خارق العاده ی آنتوان دوسنت اگزوپری ترجمه احمد شاملو وقتی که ما همه سرگردان و چشم به راه انتظار آمدن کسی را می کشیدیم که "شور" نهفته در دلمان را بیدار کند وقتی که ما عشق را در خود می کشتیم تو آمدی و با ما از عشق گفتی تو با ما از "نور" گفتی و چه زیبا در میان مسایل پیچ در پیچ هندسه به ما "درس عروج" دادی تو آمدی با تو امید پیدا کردم به اینکه انسان شدن هنوز هم محال نیست... من می روم که ادامه دهنده راه تو باشم می روم تا جون تو پیام عشق را به تشنگان و خفتگان برسانم و نگذارم شورها در سینه خاموش شود... می دانی چیست استاد رسالت تو "بیداری" ما بود و من از تو بسیار آموختم... من یکی از جوانه های دیروز امروز که از خاک بالاتر آمده ام و تلاش می کنم برای بالا رفتن هیج گاه! هیچ گاه باران هایی را که تو بر دل تشنه ام باریدی را از یاد نمی برم حال می فهمم چرا بین تو و باران این همه راز است... رسالت تو ،هم چون باران "بیدار گری " است... استاد چه خوب که آمدی... اگر نبودی "این" نبودم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ زاد روزت زیبا...آمین به اسمم می اندیشم هستی! با جند جابه جایی ساده از نیستی به هستی می آیم گاه از فرط سستی هایم به پستی می رسم و امتداد این پستی ها باز مرا می برد به نیستی و هنگامه ی مستی نمی دانم در کدام اوج بوده ام هستــ ــی یا نیسـتـ ــی؟! هر کس برای زندگی نگرشی خاص دارد هركس جهان را با نگاه خاص خودش مي بيند هركس مي تواند يك فيلسوف باشد و فلسفه زندگي رابفهمد و خودش تعيين كند كه چگونه بايد زندگي كند "از وبلاگ "نوشته ــــــــــــــــــــــــــــــــ !امان از تقلیدهای کور زیبا هوای حوصله ام ابری است... زیبا دل تنگ گریه ام راستی زیبا آخرین باری که این دل سنگ بارید کی بود؟ زیبا بیا و پای دیوانگی ام بنشین... بیا که هوای دلم هم ابری شده و باران هم به باریدنم حسادت می کند... زیبا... دلم شروعی دوباره می خواهد...!!! نمی دانم چه خواهم کرد... فقط می دانم دلم برایت تنگ شده... خیلی هم تنگ... ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر زار و بیمار غمم راحت جانی به من آر قلب بی حاصل ما را بزن اکسیر مراد یعنی از خاک در دوست نشانی به من آر دلم از دست بشد دوش چو حافظ می گفت ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر ...
ادامه مطلب

ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
یا که از دهکده سبز خدا طرد شویم
اهل کوچه همه رفتند ولی ما ماندیم
حقمان است اگر بی کس و تنها ماندیم
در به روی همه وا بود و نمی دانستیم
شهر لبریز از خدا بود و نمی دانسیتم
ما چرا مرده و متروک در اینجا ماندیم؟
مثل یک کشتی طوفان زده تنها ماندیم
هیچ تقصیر کسی نیست اگر رنجوریم
ادامه مطلب
![]()
| Design By : Night Skin |

